به نوشته های رنگ قرمز مجوز چاپ داده نشده است

 

 

 

...کتاب: شايد

نویسنده: مرتضي خيّر

  

ناشر: آمه

تلفن تماس ناشر جهت سفارش:  88348991  -  88319557

 


 

1.       بيشتر مردمان راه زنـدگی را اشتباه طي مي‌كنند؛

عـدّه‌ای که تعـداد آنها بسیار است، تا آخر عـمر متوجه راه اشتباه خود نمي‌شوند.

عـدّه‌ای کمتر در نيمه راه زندگی متوجّه گوشه‌هايی از اشتباهات خـود می‌شـوند،

و عدّه‌ای‌که تعداد آن بسيار اندک است در ابتـدای راه ‌زنـدگی متوجه این راه‌ها می‌شوند.

 

 

2.       انسان بدون عقل و دل باطنی اگر در واقعيت انسان باشد، در حقيقت انسان نيست؛

عقلِ ديدن دنيای برون؛ از سبزه تا ستاره و تـفکّر و تأمل کردن از جزء تا کل، 

دلِ ديدن دنيای درون؛ از در حواس وارد شدن و گوش فرا دادن بـه نداهای درونی.

 

3.       ارزش سر به این است که اوّلين عضوی باشد که به دنيا می‌آيد و آخرين عضو بدن انسان که روح از آن خارج می‌‌شود و از دنيا می‌رود.  

 

 

4.       ديروز و فردا همان امروز است؛

امروز در اين ساعت و ساعت دقيقه‌ای و دقيقه لحظه‌ای... 

و دنيا لحظه‌ای است و گذشته و آينده خيالی بيش نيست، 
هر چند زندگی بی‌خيال نمی‌شود.

 

 

5.       بکوشيم آنجايی که بايد، باشيم و آنجايی که نبايد، نباشيم.   

 

 

6.       وقتی تنها هستيم با همه هستيم و وقـتی با هـمه هستيم، تنها هستيم،

تنهايی تفکر است و تفکّر تـنهايی، 
تنهايی در تفکّر کمال می‌آورد و تفکّر در تنهايی ملال.

 

 

7.    هيچ انسانی نمی‌تواند بگويد که خودخواه نيست؛
ديگر خواهی‌های انسان بدون خودخواهی ممكن نيست و اين خواستن خود است كه ديگرخواهي را در پی دارد.

 

 

8.       دیدگاهی برتر به ما می‌گوید که کسی برتر از ديگری نیست و تنها خداست که می‌تواند برترین باشد، چرا که همه پديده‌اند و او پديد آورنده.
و هر پدید آورنده، خدایی کوچک است.

 

 

9.       خواهش انسانی انديشمند برای پرواز،  با خواهش  کودکی بازيگوش برای بازی در کفه‌های ترازوی زندگی هم سنگ‌اند.

 

 

10.    باهوش‌ترين انسان‌ها، فراموش‌کارترين آنهاست و فـراموش‌کارتريـن آنها خوشبخت تـريـن آن.

 

 

11.    انسان‌ها نسبت به هم بيگانه‌تر از آنی هستند که گمان مي‌كنند. 

 

 

12.    شکّی نيست که هيچ‌کس مهم‌تر از خودِ ما نيست.

 

 

13.    يک ديدگاه و جهان‌بينی مناسب و ايده‌ال، معمولاً يک زندگی مناسب و ايده‌ال را در پی‌دارد .  

 

 

14.    معمولا بزرگ‌ترين اهداف در زندگی، روزی کوچک می‌شوند چرا که از آينده به گذشته می‌روند.

 

 

15.    از پرسش‌های سالک این است که آیا جسم‌های ما موجب عذاب روح‌ است يا روح‌های ما موجب شادمانی جسم؟ 

 

 

16.    سالک:
بعضی روح‌ها در بدن آزاد و بعضی ديگر دربند، بعضی روح‌ها در بدن آرام‌اند و بيدار و بعضی ديگر سرگردانند و آشفته، روح بعضی جسم را به دنبال خود می‌کشند و زندگی در اين است و بعضی دنباله‌رو جسم‌اند و مردگی در آن.

 

 

17.  سکوت دروازه‌ي خوشبختی است؛ سکوت سپری است در مقابل دشمنان عاقل و دوستان جاهل و کم‌خرج‌ترين وسيله پرواز با دوستان همدل، سکوت بهترين راه نفوذ است، 

     و چه زيباست؛ سکوتی که لبخند به همراه داشته باشد.

 

 

18.    حقیقی‌ترین راهنمايی‌ها در درون ماست که تقريباَ هيچ توجه‌ای به آن نمی‌کنیم.

 

  

19.    برای غرق شدن نيازی به دريا نيست، اگر شناگر نباشيم، در حوضچه حياط هم غرق خواهيم شد.

 

 

20.    اگر ذرّه ذرّه لذت و زيبايی را نصيب خود کنيم، بهتر از آن است که ذرّه‌ای از هر لذت و زيبايی نصيبمان شود.

 

 

21.    آن چيزهايی که مهمّ‌اند به ديده نمی‌آيند، بايد به ديده‌شان آوريم.

 

 

22.    زمان جاهليّت ‌هميشگي است ‌و هيچگاه پشت ‌سر گذاشته نمي‌شود .

 

 

23.    تنها طبيعت است که می‌ماند .

 

 

24.    ما بيشتر از آنی هستيم که گمان می‌کنيم.

 

 

25.    شايد ما به اين نکته توجّه نکرده باشيم که هميشه زندگي را با گُنگی مُزمنی همراهی می‌کنيم.

 

 

26.    اگر فرصتی پيش آيد بدترين آدمها خواهيم شد.

 

27.    همواره محرك دروني پايدارتر از محرك بيروني است.

 

 

28.    هزار دل براي خودم و تنها يك دل براي ديگران. 

 

 

29.    همه انسان‌ها تنها هستند، ولی تنها عدة کمی از آنها پی به تنهایی‌شان مي‌برند.

 

 

30.    اگر بخواهيم هم نمي‌توانيم همانی باشيم كه هستيم.

 

 

31.    آنهایی كه طعمه مي‌دهند مراقب هستند كه طعمه نشوند، و آنهايي كه طعمه مي‌گيرند مراقب هستند كه فريب طعمه را نخورند، زندگي اینگونه متعادل می‌شود.

 

 

32.    در مقابل بعضي رفتارها كاري جز لبخند زدن نمي‌توان كرد.

 

 

33.    وقتي تمايل نداريم كه جدول ضرب را ياد بگيريم، نبايد انتظار داشته باشيم كه رياضي‌دان شويم.

 

 

34.    هستند كساني كه به آن چيزي كه بايد فكر نمي‌كنند و به آن چيزي كه نبايد، ساعت‌ها فكر خود را مشغول مي‌سازند و آنها كساني هستند كه به كوچك‌ترين چيزها بيشترين بها و به بزرگ‌ترين آن كم‌ترين بها را مي‌دهند.

 

35.    مشكل بعضي‌ها اين است كه اگر سعادت و خوشبختي را با كمال ميل به آنها هديه كنند در پذيرفتن اين هديه با ارزش و گران‌بها ترديد دارند و جالب آنکه در آخر انتظار سعادتمندي دارند.

 

 

36.    بلا آن‌چنان به تدريج نازل مي‌شود كه هيچ متوجه آن نمي‌شويم، حتي اگر در درياي بي‌كران آن غرق شويم.

 

 

37.    صداقت جاده‌هاي هموار ما را تا بي‌كران سوق مي‌دهند و دست اندازهاي جاده‌هاي ناهموار بدون آنكه بخواهيم ما را متوجه خود مي‌سازند.

 

 

38.    در نهاد انسان حرف‌هايي‌است كه حتي به خودش‌هم نمي‌گويد.

 

 

39.    زمزمه‌هایي هميشگي همراه ماست كه ما را همواره به بي‌كران مي‌خواند.

 

 

40.    گاهي اوقات ما از چيزهايي كه نبايد لذت مي‌بريم.

 

 

41.    گاهی فراموش میکنیم که هل دادن ديوار هیچ مزيتی ندارد.

 

 

42.    تنها با كسي مي‌توان هماهنگ شد، كه آهنگي داشته باشد.

 

 

43.    بد به حال كسي كه پل‌هاي پشت سرش را خراب كند و بدتر به حال كسي كه پل‌هاي پيش رويش را.

 

 

44.    دوستاني دارید كه اگر تو را لب چاهي ببينند به چاه مي‌اندازنت، دوستاني هم دارید كه اگر چاهي نبينند، چاهي حفر مي‌كنند و به چاه مي‌اندازنت.

 

 

 

45.    بدحالي است زماني‌كه براي كسي ساعت‌ها و روزها و سال‌ها صحبت كني و در انتها متوجه شوي كه او اصلاً گوشي براي شنيدن نداشت 
و بدتر زماني‌كه براي كسي ساعت‌ها و روزها و سال‌ها صحبت كني و در انتها متوجه شوي كه او اصلاً وجود نداشته است.

 

46.    آسمان چشم خداست.

 

 

47.    هيچ چيز به اندازه انسان، در اوج به حضيض و درحضيض به اوج نزديك نيست.

 

 

48.    انسان‌ها همچون آسمان‌ها عميق‌اند و بي‌انتها.

 

 

49.    زمان‌هايي هست كه ما به خودمان ظلم مي‌كنيم و گمان مي‌كنيم كه لطف كرده‌ايم.

 

 

50.    ظالم‌‌ترين افراد كساني هستند كه به خود ظلم كنند.

 

 

51.    ابتدا فقط در ابتدا و انتها تنها در انتها زيباست.

 

 

52.    شيرين‌ترين و دردناك‌ترين لحظه زماني است كه مي‌خواهي انفجار كلمات داشته باشي ولي هيچ نمي‌گويي.

 

 

53.    انسان‌ها آن‌قدر پيچيده‌اند كه حتي ساده‌ترين رفتار هميشگي آنها را هم نمي‌توان شناخت.

 

 

54.    انسان كلافی است سر در گم از تولّد تا مرگ. 

 

 

55.    هرچه درتوست مال توست.

 

 

56.    نظر جمع قبل از آنكه نظر جمع باشد، نظر فرد است و اين افراد هستند كه نظر جمعی مي‌دهند پس نظر جمع به آن اندازه نظر فرد خطا‌پذير است.

 

 

57.    تا در خانه‌ات باز نماند، كسي وارد خانه‌ات نمي‌شود.

 

 

58.    درست اين نيست كه آنان كه عقب‌ترند به آنان كه جلوترند بگويند كه صبر كنيد تا ما با هم شويم، درست اين است كه آنان كه جلوترند به آنان كه عقب‌ترند بگويند عجله كنيد تا با هم شويم.

 

 

59.    همواره اولين گناه از آن توست.

 

 

60.    گناهان شیرین همواره شیرین‌تر از گناهان تلخ هستند.

  

 

61.    گاهی در برهوت دنیا می‌توانیم با گناهان شیرین کام‌مان را شیرین کنیم.

 

 

62.    براي باور سفيدي رنگ سياه، سياهي رنگ سفيد را باید باور داشته باشیم.

 

 

63.    آیا به این فکر کرده‌اید که چرا مي‌شود چشم را بست و نگاه نكرد اما نمي‌توان گوش را بست و نشنيد؟

 

 

64.    اينان ديوانگاني هستند كه سنگ بر سر خود مي‌كوبند و انتظار گوارايي آب را دارند، از بلندا به پايين مي‌پرند و در پايين انتظار آرامش جاي خواب شب را دارند. اينان هميشه جيغ مي‌كشند و فرياد مي‌زنند ولي سكوت آرام ‌بخش سواحل درياي سعادت را انتظار مي‌كشند، هيچ حركتي از خود ندارند ولي پرواز را در خيال مي‌گذرانند.

شكنجه‌اي سخت‌تر از با دو نفر از اين نوع در يك سلول بودن وجود ندارد، بوسه به مارهاي خطرناك صحراهاي خشك و سوزان دادن، بهتر از نيم نگاهي هر چند كوتاه به اين‌ها كردن است. 

 

 

 

65.    آنها را مي‌بيني كه در ته چاه عميق ِ سرد و تاريك ذهن خود كه به سختي مي‌توان روزنه بسيار كوچك روشن بالاي آن را ديد هستند و مكاني بهتر از آن نمي‌دانند و آنان را كه از روشنايي بالا به سختي پيام نور و شادي به پايين مي‌فرستند را جوابي جز تمسخر نمي‌دانند و آنچنان به مكان ظلماني خود اطمينان دارند كه به ستارگان خود هم اين اطمينان را منتقل كرده‌اند، اگر در ميان آنها  باشي قوي‌ترين كشنده‌ها هم نمي‌توانند سرعت زمان را حتي اندكي به حد معمول نزديك كنند.

آنگاه با خود مي‌انديشي كه ستارگان خود را خاموش كني تا شايد زمان به تعادل برسد، ولي اين كار را نمي‌تواني انجام دهي چرا كه ستارگانت پر نورتر از آني هستند كه گمان مي‌كردي و با ماه و خورشيد آسمان زمانت ارتباطي ساكت و زيبا پيدا كرده‌اند و باز هم با ماه و ستارگان و خورشيدت حيران مي‌ماني..

 

 

 

66.    به سعادت پشت نكن، 

اطمينان داشته باش هر روز با سعادت مواجه مي‌شوي ولي هيچ توجهي به آن نمي‌كني!

چرا لااقل يك‌بار از خود نمي‌پرسي كه شايد اين همان در سعادتي باشد كه هميشه در انتظار آن هستي، چرا از خود نمي‌پرسي اين همه دري كه مي‌بيني شايد يكي از آنها درِ سعادتي باشد كه آرزوي آن را داري و هميشه در خيال مي‌پروراني. اطمينان داشته باش كه يكي از اين درها درِ سعادت و خوشبختي توست. ضربه‌اي بزن و عالم خيال را به عالم واقعيت پيوندي پايدار ده. آن‌گاه متوجه مي‌شوي تا سعادت يك قدم فاصله داشته‌اي و متأثرخواهي شد كه چرا زودتر قدم برنداشته‌اي.

به سعادت پشت نكن و اطمينان داشته باش تا سعادت قدمي بيش نيست.

 

 

67.    ببينيد كساني را كه رنج فراواني متحمّل مي‌شوند تا رنج فراواني را صاحب شوند. اينان تلاش بسيار مي‌كنند و به شكل‌هاي گوناگون رنج و مصيبت را نصيب خود مي‌كنند. در حقيقت اينان خود رنجند و به ديده و خاطر اندكي مي‌آيند و آنان را رنجيده خاطر مي‌كنند و بعد ازآن كه مكافات را از آن خود كرده‌اند، احساس خوشايندي خواهند داشت و به آن اندكي كه در ابتدا به ديده‌شان آمده بودند، مي‌گويند: لحظة خوشايندي را تجربه مي‌كنيم.

 

 

 

68.    كبوتر سفيد به کبوتر سیاه می‌گوید که چرا سیاهی؟ و کبوتر سیاه به کبوتر سفید می‌گوید که تو چرا سفیدی؟ سفید، سیاهی را سیاه می‌بیند و سیاه، سفیدی را سفید 

چه خوب بود اگر  سفید سیاهی را سیاه می‌دید و سیاه سفیدی را سفید!

 

 

69.    به این فکر نکن که زن چیست و به چه می‌اندیشد، چه نگاه می‌کند و چه می‌بیند، به چه گوش می‌سپارد و چه می‌شنود، چه در سر دارد که بگوید و چه می‌گوید،

به این فکر کن که زن‌ها معمولا از پارچه‌های گل‌دار و رنگارنگ خوششان می‌آید و مردها از غیر آن.

براي آنها صحبتي كن که تصویرهای قشنگ و رنگارنگ را تداعی کند، مهم نیست که چه می‌گویی هر چه می‌خواهی بگو، رنگارنگ باشد هر چه می‌خواهد باشد. اگر هم در روز مرگت به رنگارنگی گل‌هایی که بعد ها از خاکت خواهد رویید فكر كردند تعجب نکن .

زن از این لذت می‌برد که برای مرد است و مرد از این‌که زن برای اوست، پس به این فكر كن که در کنار زن به آرامش خواهی رسید، به این فکر نکن که این چیست که تو را به آرامش می‌رساند. 

 

 

  

 

70.  گاهی به آن انتهايي مي‌انديشيم كه در به روي تصور مي‌بندند و خيال را مؤاخذه مي‌كنند و خيال متصور سوگند ياد مي‌كند كه هرگز تصور چنين خيالي را به خود راه ندهد، چرا كه آنجا چيزي مي بيند كه گمان مي‌كند كه آن هيچ است و در حقيقت تاريكي و سياهي را مي‌بيند، نه اينكه آنجا سياه و تاريك باشد بلكه چشم خيال نمي‌تواند آن عظمت عظيم را آن طور كه بايد ببيند، چشمش را مي‌بندد و لحظه‌اي خیالی را تصور مي‌كند و بعد هيچ به خاطر نمي‌آورد. 

مي گويد همه چيز آنجاست هر چه هست و آنچه نيست، مي‌گويد هيچ خيالی نمي‌تواند چه با چشم باز و چه آن‌گاه كه چشم مي‌بندند تا خيالش را به پرواز در آورد آنجا را تصور كند.
و من هر چه تلاش مي‌كنم كه دو بال سكوت و تفكر را به سمتي غير از اين سوق دهم گاهي موفق نمي‌شوم و به ناچار خود را در مسير جاده‌هاي ناهموار قرار مي‌دهم تا دست اندازهاي آن مرا متوجة خود سازند تا در آن دست اندازها احساس آرامش كنم.

هر چند لذت بخش‌ترين مؤاخذه عمر مؤاخذه خيال متصور در آن انتهاست با اين همه تمايل به چنين مؤاخذه‌اي ندارم.
هنوز هم گاهي به آن انتهايي مي انديشيم كه در بر روي تصور مي‌بندند و خيال را مؤاخذ مي‌كنند. آنجايي كه انتها و بي‌كران در كنار ساحلي در كنار هم نشسته و ساكت و عميق به بي‌كرانگي انتها و بي‌انتهايي كران فكر مي‌كنند.
عمق عميق‌ترين اعماق در آنجا خود را مسطح‌ترين سطح‌ها مي‌بيند.

 

 

 

71.    آن لحظه و چيزي كه ممكن است تو را به پرواز در آورد براي ديگري تنها لذت را ممكن مي‌سازد و آن چه لذت اين را ممكن مي‌سازد براي ديگري چندان خوشايند نمي‌آيد و براي ديگري چندان تفاوتي ندارد و ممكن است براي كس ديگر تداعي كنندة لحظه بدي باشد و براي كس ديگر بسيار منزجر كننده و براي آن یکی قابل تحمل نباشد و براي یک نفر ديگر چنان باشد كه او را تا سر حد مرگ سوق دهد و شايد هم آن لحظه و آن چيزي كه آن اولي را از شدت شوق به پرواز در مي‌آورد اين آخري را از حدت درد به هلاكت كشاند، تفاوتی كه به چشم نمي‌آيد. 

 

 

 

72.    خدا، انسان، زندگي؟

خدا بي‌انسان معنايي نداشت و انسان بي‌زندگي. زندگي با انسان معنا پيدا كرد و انسان با وجود خدا، 

و انسان و زندگي يعني معناي خدا.

و خدا، انسان، زندگي يعني انسان، زندگي،‌ خدا.

خدا يعني انسان يعني زندگي و انسان يعني خدا يعني زندگي و زندگي يعني انسان يعني خدا.

 

 

 

 

 

73.  فكر کردن از طلوع تا طلوع بيشتر از هر چیز ديگر زمان را از آن خود مي‌كند و كمترين توجه متوجه آن است. شايد انسان هيچ وقت نتواند بفهمد كه فكر کردن در كجاي زندگي قرار دارد.

پس از فكر کردن به اين، به اين فكر کن كه فكر انسان در زندان سر در خود فرو رفته است.

 

  

 74.  چه بسیارند افرادی که همواره در حال فرار کردن از دست سعادتند.

 

 

75.    اندیشمندان بیشتر غمگین بوده‌اند تا شادمان چراکه فكر انسان غمگين بیدارتر از انسان شاد است، 

انسان در شادي خویش را گم مي‌كند و اين در غم است كه خود را پيدا مي‌كند. 

شاید ارزش غمگيني بيش از شادمانی باشد.

 

 

76.    جذبه زن‌ها و مردها براي يكديگر به آن اندازه است كه اگر این دو در فاصله‌اي كم باشند مي‌توانند ساعت‌ها براي همديگر صحبت كنند و لذت ببرند، تنها به اين خاطر كه عده‌اي پرجذبه در آن طرف‌تر مشغول صحبت هستند و اگر يكي از اين دو گروه نباشد ممكن است یکی از این دو ديگر نه تنها صحبتي براي هم نداشته باشند بلكه شايد نتوانند همديگر را تحمل كنند.

 

77.    با استفاده و سوءاستفاده از جاذبه‌اي كه بين مردها و زن‌ها وجود دارد تقريباً هر كاري را مي‌توان انجام داد.

 

 

 

 

78.    انسانها هر آنچه كه از محيط اطراف كسب كنند و آنچه را كه اطراف و اطرافيان به او بياموزند و آنچه را كه آنها آن را ايده‌ال و محور قرار دهند را مي‌پذيرند و براساس ايده‌ال و محوري كه ديگران مشخص كرده‌اند زندگي مي‌كنند . 

چرا كه ما معمولاً بيشتر به انديشه‌ها و گفتار ديگران توجه داشته‌ايم تا خودمان و شايد بهتر است كه بگويم ما تقريباً هيچ توجهي به انديشه‌ها  و نداهاي دروني، افكار و سئوالات ذهني خود نداشته‌ايم.  خوب است اگر به اطراف و اطرافيان با نگاهي نو و نگاهي كه در درونمان وجود دارد بنگريم نه نگاهي كه ديگران به ما داده‌اند.

 

 

79.    در بدحالي مي‌توان لذتي برد كه در خوشحالي نمي توان، چرا كه بدحالی به آرامش نزديك‌تر است و فاصله چنداني با آن ندارد. آرامشی كه در غمگيني وجود دارد در خوشحالی و شادماني ديده نمي‌شود و به همين خاطراست كه چندان دل خوشي از خوشحالي‌هايمان نداريم.

 

 

80.    نگاه مردی پیر به زنی پير با نگاه پسري جوان به دختري جوان‌تر یک وزن را دارد.

و این از جوانی تا پیری همراه همیشگی ماست. 

 

 

 

81.    آشنايي گفت : 

تيز بودن‌كافي نيست بايد زنگار نيز داشت و گرنه دربارة تو هميشه خواهند گفت: «او خيلي خام است» 

و من میگویم که نبايد زنگار داشت

بگذار بگويند كه «او خيلي خام است».

 

 

82.    بهترين جاي عالم وجود و ناوجود ارتفاع بين بهشت و دوزخ و ارتفاع بين عالم‌هاست.

آنجا نه بهشت است و نه دوزخ هم بهشت است و هم دوزخ، نه اين عالم است و نه آن عالم و نه آن عالم دیگر.

هم اين عالم است و هم آن عالم، و هم آن عالم دیگر.

آنجا جايياست كه همه چيز و همه‌كس از آنجا پيداست و هيچ‌كس و هيچ‌چيز آنجا نيست.  «خدا آنجاست»!

  

 

 

83.    در جاده جبر سوار بر مركب اختيار به پيشي كه نمي‌دانيم كجاست مي‌رويم.

 

 

 

84.    و انسان گمشده خدا بود و بعد از اين كه خدا گمشده‌اش را پيدا كرد، سرور خدا حدي نداشت و آن‌گاه خدا، خدا شد و به خدايي‌اش باليد.

 

 

85.    اگر پادشاهي برده شود، بردة خوبي خواهد شد آن‌چنان‌كه انگار هيچ‌وقت پادشاهي نكرده است. 

و اگر برده‌اي به پادشاهي رسد، با كمال غرور آنچنان پادشاهي‌اش را باور مي‌كند كه انگار هيچ‌وقت بردگي نكرده است، انسان اين‌گونه است.

 

 

 

86.    بهترين نوايي‌كه‌ می‌توان شنید، ‌آواز ‌زني‌است كه عاشقانه ‌می‌سرايد. . .

و بهترين نگاهي‌كه‌ می‌توان دید، ‌نگاه مردي است كه عاشقانه مي‌نگرد. . .

 

 

87.    فاصله‌ بين ‌جهنم ‌و ‌بهشت، و فاصله بین مرگ‌ و زندگی، ‌تنها یک صدا ‌است ‌و تنها یک ‌نگاه‌است.

 

 

 

88.    اگر كسي تا من نشود، بخواهد براي تمجيد من شعري بگويد، لبخندم را تقديم مي‌كنم.

 

 

89.    آن‌چنان آرام زندگی میکنيم كه هيچ متوجه آن نمیشويم،

آنچنان آرام پير خواهيم شد كه هيچ متوجه آن نخواهيم شد،

و آنچنان آرام خواهيم مرد، كه هيچ باورش نخواهيم كرد.

 

 

90.    اين بهترين لحظه‌ای است كه تجربه مي‌کنيم.

 

 

91.    جهانگردی و فراتر از آن، انسان را به هزاران سئوال، تعجب، ابهام، سكوت، لبخند، اشك، لذت، درد، ‌شادمانی و آرامش می‌رساند و همه اینهاست که با خود زندگی انسانی میآورد.

 

 

92.      اگر بگوييم كه شگفت‌انگيزترين حرکت بين انسان‌ها نگاه آنها به يكديگر است چندان بيراه نگفته‌ايم.

 

 

93.    ببینید عده‌ای را که جامعه‌شناس، روانشناس و جهان‌شناس می‌شوند و ديگران مي‌گويند كه آنها انسان‌شناسي، جامعه‌شناسي و يا جهان‌شناسي مي‌كنند‌ و بعد ببینید مورچگانی که بر عرشه کشتی در حال دریانوردی و  اقیانوس‌پیمایی هستند.

 

94.     اگر بعد از اينكه براي زني صحبت از جهان، انسان، خدا و فلسفه كرده‌اي و در مقابل او سئوال كرد كه از چه خمير دنداني استفاده مي‌كني، چندان تعجب نكن.

 

 

95.     آن كه بر خلاف انتظار ديگران عمل مي‌کند، ديوانه است.

 

 

96.     همه از آن سو مي‌آيند، چرا ما به همان سو می‌رویم!

 

 

 

97.     وسعت يك زن براي مرد به اندازه وسعت يك جهان براي جهانگرد است و عمق يك مرد براي زن به اندازه عمق يك دريا براي غواص. 

 

 

98.     اگر گمان مي‌كني كه با آن بزرگ مرد و يا با آن به ظاهر بزرگ مرد فاصلة زيادي داري و رسيدن به آن را غير ممكن مي‌داني اشتباه مي‌كني. همه مي‌گويند تا او راه زيادي است و تو باور كرده‌اي. 

اگر راه تا تو را هم زياد جلوه دهند ممكن است تو هم بزرگ مرد يا به ظاهر بزرگ مرد شوي. 

 

 

99.     به آن عده‌اي فكر کن که شهرشان آسماني ندارد و هيچ‌گاه مهتاب و ستارگان را نديده‌اند.

 

 

100. به غير از آن چند نفر دلم به حال همه آنها مي‌سوزد، البته قبل از آن دلم به حال خودم . . .

 

 

101. از پايين به آسمان نگاه كن و از بالا به زمين. 

 

 

102. اگر يك انسان به وسعت و عمق يك جهان است كه هست، هزاران هزار انسان چه وسعت و عمقي دارند.

 

 

 

103. يك زن به هر مقامی كه دست يابد هماني هست كه بوده است و همان خواهد بود. ممكن است به ظاهر با آن زني كه به نظر مي‌آيد به ما نزديك‌تر است فاصله زيادي داشته باشد، ولي در حقيقت فاصلة تا اين زن و يا آن زن يكي است و تنها رفتارها و عادت‌هاست كه تغییر کرده است. 

مطمئن باش زن‌ها هميشه هماني هستند كه هستند . . .

و مرد ها نیز هماین‌طور.

 

 

104. ناراحتي كه در دانستن است بسيار خوشايند‌تر از راحتي است كه در نداستن وجود دارد.

 

 

105. شايد راز چگونه زيستن در اين است كه آنگونه زندگي كني كه هر وقت مرگ فرا رسد با كمال ميل پذيرايش شوي و با آن به مثابه دعوت به يك ميهماني برخورد كني و مطمئن باشي كه در آن ضيافت لحظه‌هاي خوبي را تجربه مي‌كني. هر چند ممکن است خوابی آرام نصيبت شود.

 

 

  

106. آيا يك مرد مي‌تواند وسعت وسيع يك زن را سفر كند و بگويد كه من مي‌دانم در دنياي زن‌ها چه مي‌گذرد، و آيا يك زن مي‌تواند عمق عميق يك مرد را تصور كند و بگويد كه من مي‌دانم در اعماق وجود مردها چه مي گذرد، 

‌اگرچه محدود، زنها وسيع و مردها عميق فكر ميكنند و وسعت با عمق به زيبايي عمق با وسعت است. 

 

 

107. طبيعت،  موسيقي،  زن  و سكوت؛
انسان را به آن سمتي كه در به روي تصور مي بندند سوق مي‌دهد.

 

 

108. مردان بزرگ ضربه خوردن را راحت‌تر از ضربه زدن فراموش مي‌کنند.

 

 

109. گاهي به بودن مردم و وجود آنها شك مي‌كنم، هر چند مي‌دانم كه هستند.

 

 

110. لباس دل به تن کردن عقل بهتر از لباس عقل به تن كردن دل است.

 

 

 

111. هيچ‌كس اشتباه نمي‌كند، تنها اشتباه می‌بیند.

 

  

112. جواب اين سئوال كه آيا زن‌ها  مردها را به بازي مي‌گيرند يا مردها زن‌ها را واضح است. 

 

 

113. باید اندیشید که اگر انسان‌ها به وجود خدا معتقد نبودند چه مي‌شد؟‌

 

 

114. لازمة يك زندگي متعادل بی‌شعوري نيمي و باشعور پنداري نيمی ديگر است و اگر همه خود را با شعور مي‌پنداشتند و يا عكس آن زندگي روح خود را از دست مي‌داد و از تعادل خارج مي‌شد.

 

 

115. من به آنجايي رسيدم كه كاملاً با خودم در توافق هستم و ارتباط دوستانه و صميمانه‌اي كه با خود دارم را با هيچ چيز مبادله نخواهم كرد  چرا که هر چه دارم از اين توافق عميق و زيباست و اگر نيرويي كه بر ما حاكم است بخواهد تا ابد يار و ياور هم خواهيم بود و هيچ‌گاه يكديگر را فراموش نخواهيم كرد و همديگر را دوست خواهيم داشت. 

 

 

116. اگر عقلت لباس دل به تن كرد ممكن است آب سوزان را گوارا فرض كنی.

 

 

117. حسرت نعمتي را خوردن تلخي شيريني‌است و در انتخاب نعمت‌ها ماندن شيريني‌است که تلخ است.

 

 

118. آن زندگي زيباست كه در آن لحظات تعريف نشدني زيادی باشد. لحظاتي كه به كلام نمی‌آيند و لباس تنگ كلام براي آنها خنده‌دار است.

 

 

119. شايد خدايي كه ما در زمان بيچارگي آن را مي‌خوانيم و انتظار داريم كمك‌مان كند  وهمي بيش  نباشد. 

 

 

120. زيبايي لحظات يعني از آن خود كردن لحظات، نه از آن شدن.

 

 

121. پس از بيداري ‌از خواب سكوت فقط به دندان گرفتن زمين و يا حداقل يك ستون سنگی تجويز خوبي براي برخی از  لحظات است. 

 

 

 

 

122. برترين نويسندگان كه وسيع‌ترين و عميق‌ترين ديدگاه‌ها را نسبت به عالم و عالميان پيدا كرده‌اند و بزرگترين فيلسوفان كه منظرگاه‌هايي رسيده‌اند كه كمتر انديشمندي به آن، ‌تنها به سختي مي‌توانند قطره‌اي از دريا بي‌كران جهان هستي كه خود در بي‌كرانگي‌هاي ديگر ناپيداست را اشاره كنند. 

بايد به دنبال حقيقت گشت و به هيچ وجه نبايد انتظار داشت كه حقيقت ذره‌اي از نور ذوب كنندة خود را به ما نشان دهد چرا كه هيچ چشمي توان ديدن و هيچ گوشی طاقت شنيدن حتي توصيفی كه از كناري‌ترين وصف وصف كننده‌اي كه تقريباً هيچ نمي‌گويد را ندارد و شايد اين تنهاترين چيزي است كه بايد به دنبال آن گشت، به دنبال چيزي كه مي‌دانيم بهتر است بگويم كه نيست. 

 

 

123. اغلب صداي فكر كردن ديگران را مي‌شنوم و اين شنيدن لبخند آرامش را به لبانم مي‌نشاند. 

 

 

124. آرامش آن پرندة تيزپروازي است كه در سكوت و تفكر بسيار بيشتر به پرواز در آمده است.

 

 

125. انسان‌ها ذاتاً تمايل دارند به نقطه‌اي خيره شوند و خود را به چيزي بي‌ارزش مشغول سازند.

 

 

126. شاید زندگي بيش‌تر از يك خيال كه به خاطره خواهد انجاميد نيست، به اين فكر كنيد كه بعد از فارغ شدن از اين خيال در چه وضيعتي خواهيم بود.

 

 

127. اي كاش، اي خدا اي خدا را ياد نگرفته بوديم و از ابتدا گماني بر وجود خدا به ذهنمان خطور نمي‌كرد و خدا به مانند آن چيزي كه حالا در هيچ جايي از ذهنمان وجود ندارد بود.

 

 

128. قدرتمندترين افراد زماني كه در جايگاه نياز قرار مي‌گيرند ضعيف‌ترين آنها مي‌شوند و ضعيف‌ترين افراد وقتي كه اظهار بي‌نيازي مي‌كنند در حقيقت جايگاه قدرتمندان را از آن خود مي‌كنند و فاصله اين دو رسیدن به نقطه‌ای است که بتوان آن را بیان کرد.

 

 

129. لبخند به لبانم مي‌نشيند زماني كه متوجه مي‌شوم كه بسیاری براين باورند كه هر فردی بعد از ازدواج نيازي به جنس مخالف خود ندارد، اعم از نياز روحي، عاطفي، نياز به عشق ورزيدن، نياز به عاشق شدن يا معشوق بودن دوست داشتن و يا دوست داشته شدن، چرا كه هر زني و مردي بعد از ازدواج و به ظاهر يكي شدن هم نيازهاي دوران قبل را تا به آخرعمر به همراه خود خواهد داشت.

بسيار اندك‌اند كساني كه با ازدواج تمامي خلاءهاي درون خود  كه با جنس مخالف پر مي‌شود را پر كنند، آنقدر اندك‌اند كه من مي‌گويم وجود ندارند.

130. از دريچة آينده به حال نگاه كردن و حال را گذشته ديدن بهترين ديدگاهي‌است كه انسان مي‌تواند آن را از آن خود كند. 

 

 

131. زماني كه به ميليون‌ها ستارة آسمان شب نگاه مي‌كنم با خود مي‌گويم؛ چرا در زميني كه ميان ميليون‌ها اجرام آسماني كه ممكن است آنجا هم باشند كساني كه زندگي را معني مي‌کنند خود را محدود كنيم، چرا كاري نكنيم كه آزادي به شادماني خويش دست يابد؟ چرا دست و دل به هر كاري نسپاريم؟ 

شايد براي اينكه تقريباً هيچ وقت سر به آسمان پر ستاره شب بالا نبرديم و هميشه جزو آن عده‌اي بودیم كه شهرشان آسماني ندارد و هيچ‌گاه مهتاب و ستارگان را نديده‌اند و هميشه سر به زمين خود مشغول ساخته‌ايم.

 

 

132. با گذر از فراز و نشيب عشق به جادة هموار دوست داشتن رسيدن بهترين مسير رسيدن به معشوق و همراهي و همدلي هميشگي با اوست.

 

 

133. اميال انساني قدرت بسيار زيادي دارد و به طور حتم بارها انسان را به زير خواهد كشيد، ولي بايد چگونگی مواجهه با آن را آموخت  تا آسيبي نرساند تا به آرامي و لبخند از كنار هم بگذريم و ياد بگيريم كه چگونه با آن مواجه شويم تا دوستان خوبي براي هم باشيم. 

 

 

  

134. گاهي اوقات كوچك‌ترين و بي‌اهميت‌ترين شرایط انسان را به بن‌بستي مي‌رساند كه بزرگ‌ترين و با اهميت‌ترين آنها نمي‌تواند چنين كاري كند و اين كوچكترين‌ها آنچنان قدرتي مي‌يابند كه مانند سياه چاله‌اي انسان را به درون خود مي‌كشند گاهي هم انسان را از بين مي‌برند. بسياري از خودكشي‌ها از طعمه شدن انسان و بلع آن توسط همين سياه‌چاله‌هاست، هر چند که قدرت انسان تا آن اندازه است كه اگر درون اين سياه‌چاله‌ها باشد هم مي‌تواند آن را ببلعد و از كسي درخواست ليواني آب كند. 

 

 

135. اميدوارم كه نباشد زماني كه از اين دنيا سفر كنم و در آنجا حسرت كارهاي نكرده‌اي كه معمولاً ترديد در انجام آن داشته‌ام نصيبم شود و خود را سرزنش كنم كه چرا غفلت كرده‌ام و انجام نداده‌ام، همان كارهايي كه عدة زيادي بر اين گمانند كه انجام آن موجب پشيماني و ندامتشان در آنجا خواهد شد. 

 

 

136. عدة زيادي همواره با باورهايشان لبخند به لبانم مي‌نشانند.

 

 

137. بي وجودترين لحظات، لحظاتي است كه بين خوشي و ناخوشي، لذت و درد و شادي و غم وجود دارد. لحظاتي كه وجود آن عين ناوجودي انسانهاست. لحظاتي است كه در حد فاصل وجود زندگي انسان قرار دارد. لحظات خوشی در ناخوشی است و ناخوشي در خوشی، درد در لذت است و لذت در درد، شادي در غم و غم در شادي. لحظاتي كه نه غم است نه شادي، نه درد است نه لذت، نه خوشي است نه ناخوشي. همان لحظات بي‌وجودی است كه بين لحظات وجود دارد، لحظاتي چنين وجود ندارد و اگر در وجود ما وجود يابند (تنها جايي كه اين گونه لحظات مي‌توانند وجود پيدا كنند) اين ماييم كه وجود نخواهيم داشت اين لحظات همان لحظاتي هستند كه انسان‌ها گمان مي‌كنند لحظات تعادل هستند و بسيار به اين سمت متمايل هستند، تمايل به سمت لحظات ناوجود، ناوجودي كه انسان‌ها مي‌پندارند وجود متعادل تمامي لحظات است. و اين چنين است كه ناوجودي، آرمان و آرزوي اكثر انسان‌ها گشته است و هيچ زمان به وجود خود در لحظاتي غير اين قانع و راضي نبوده‌اند، شايد ناوجودي همان خلاء دروني و هميشگي انسان‌ها است كه از گذشته تا آينده همواره انسان‌ها به دنبال پر كردن اين خلاء عميق درون خود بوده‌اند تا در اين ناوجودي ناوجود گردند تا شايد وجود يابند، با لحظاتي كه وجود ندارند. این‌گونه می‌توان با کلمات بازی کرد.

 

 

138. نياز به «تو»يي كه در وجود همه انسان‌ها وجود دارد اولين نيازي است كه معمولاً به آخرين نياز انسان مبدل مي شود.

 

 

139. محدوديت هم می‌تواند ارزش فراواني داشته باشد كه ما تقريباً هميشه از آن ناخرسند بوده ايم. شايد ناخرسندي‌هاي ديگر ما هم چنين باشد.

 

 

 

140. فرزندان حاصل كاشته‌هاي خودمان هستند، اگر فرزندان خوبي نداشته‌ايم، اشتباهات آن به خودمان وكاشته‌هامان بر مي‌گردد و به از بد حراست و حفاظت كردن و نارسيدگي‌هاي بسياري كه متوجة آن نبوده‌ايم. بيش از هر كس اين خود پدر و مادرند كه نگهداري احترام و رعايت حالشان را بايد به فرزندان بياموزند و اگر خود اين احترام را محافظت نكرده‌اند و به فرزندان نياموختن نبايد انتظار زيادي از ماحصل نكاشته‌هاي خود داشته باشند. گاهي هم بايد به فرزندان حق داد كه ما را به خاطر كرده‌ها و ناكرده‌هاي گذشته‌هامان با سئوال مواجه كنند. فرزنداني كه در حال زندگي مي‌كنند، حالي كه روزي گذشته خواهد شد، بايد در بذرپاشي‌ها و رسيدگي‌هاشان آن‌قدر دقت كنند كه روزي نباشد كه فرزندانشان به خاطر گذشته هاشان، گذشته هايي كه اكنون حال است و اختيار آن هم در دست، آنها را علي‌رغم ميل باطني‌شان مؤاخذه كنند و مراقب باشند كه فرزندانشان برايشان فرزندان  بی فر نشوند. 

 

 

141. اي كاش هزاران هزار انسان بودم و مي‌توانستم هزاران هزار انسان را دوست بدارم.

 

 

142. بدترين زمان براي انسان آن زمان است كه بي درد و سئوال بماند.

 

 

 

143. فلسفه آن است كه؛ 

به خود و وجود خود كه با دنيا آمدن شكل گرفته است و به خود و وجود خود كه با به دنيا نيامدن شكل گرفته بود (به دنيا نيامدني كه قبل از به دنيا آمدن بود) و به خود و وجود خود كه با دنيا نيامدن شكل مي‌گرفت (به دنيا نيامدني كه به دنيا آمدن را در پيش نداشت) و همچنين به وجود اين دنيا که می‌ بینیم و به وجود اين دنيا قبل از به وجود آمدن (به وجود آمدني كه به وجود آمدن ختم شد و شايد هم شروع شد) و به وجود دنيا در آن زمان كه وجود نداشت و بنا بر اين بود كه از ازل تا ابد دنيا به وجود نمي‌آمد فكر كني. 

به وجود انسان و وجودهايي كه ناوجود تعريف مي‌شوند و ارتباط آن با وجود دنيا و وجودهايي كه ناوجود تعريف مي‌شود. 

فلسفه يعني چگونگي وجود و چگونگي ناوجود، يعني چگونگي وجود هر چيز و چگونگي ناوجود هر چيز و هيچ چيز، يعني چگونگي وجود ناوجود، يعني چگونگي ناوجود وجود.

اگر وجود ناوجود را دريافتي و دانستي كه ناوجود وجود چيست؟ تو يك فيلسوفي، فلسفه يعني اين.

 

 

144. بهترين و برترين علم، عشق است. از عالم بودن، ‌عاقل بودن و عارف بودن، عاشق شدن بهترین است، البته از در عقل و علم و شناخت به دنياي عشق وارد شدن آرامش و لذتي را ارمغان خواهد داشت كه گفتن آن سخت ممكن است. 

 

 

 

145. از تلخي‌هاي زندگي آن است كه متوجه اشتباه خود در پرورش فرزندت شوي و تلخ‌تر از آن این است كه هيچ‌گاه متوجه اشتباه خود نگردي.

 

 

146. هر چند گاهي بايد از زندگي لذت برد.

 

 

147. هيچ چيزي‌است در وراي همه چيز.

 

 

148. زنان همواره برای مردان آنان‌اند، نه اينان.

 

 

 

149. يك مرد هميشه ميل به تصاحب كردن را در وجود خود در طول زندگي به شكل‌های متفاوت به همراه دارد و همين‌طور يك زن هميشه ميل به تصاحب شدن را. تصاحب كننده  و تصاحب شونده‌اي ارزشمند و متناسب. شاید بتوان گفت پايه‌هاي اين بنا كه يك مرد كه صاحب زن خود است و اصطلاحاً او تنها زن اوست و يك زن كه شوهرش فقط او را دارد و شوهرش را فقط تصاحب‌كننده خود مي‌داند سست و نااستوار است. اگر يك مرد طبيعتاً از اين مسأله ناراحت شود كه آن كسي كه مال اوست مال ديگري هم باشد به اين خاطر است كه گمان مي‌كند نتوانسته مالكيت خود را حفظ نمايد و مي‌توان گفت ميل به تصاحب كردن مرد خدشه‌دار می‌شود. 

يك مرد كه صاحب زن خود است با توجه به اينكه ميل به تصاحب كردن به شكل جاودانه‌اي در وجودش جاری است، علاوه بر اينكه صاحب زن خود است ميل به تصاحب كردن زن يا زنان ديگر و كسي كه احساس كند مالکيتی علاوه بر مالكيت  قبلي باشد را دارد و به همين شكل يك زن كه خود را مال شوهرش مي‌داند. با توجه به اين كه ميل به تصاحب شدن در وجودش نهفته است ميل به اين كه كسي ديگري صاحب او شود در وجودش باقی است. 

بنابراين يك مرد هميشه تمايل دارد كه ديگري يا ديگران را تصاحب كند و تا پايان عمر چنين است و همين‌طور يك زن هميشه به سمتی متمايل است كه ديگري يا ديگراني صاحب او شوند، مگر اينكه يك زن در خود چيزي نبيند كه مال کسی شود و اين شايد نوعي پوچي و بيهودگي باشد و در مورد مرد نيز اگر ميل به تصاحب كردن نباشد مي‌تواند نوعي ضعف و ناتواني باشد كه هر دوی اين پايين تر از حد خط زندگي است. 

ميل به تصاحب كردن كسي و وارد وجود آن شدن و ميل به تصاحب شدن و از آن كسي شدن، وجود خود را نثار كردن در ارتباطی عاشقانه است و ميل به روابطی اين‌گونه و تمايل هميشگي به اين سمت با توجه به اين كه خصوصيت وجودي زن و مرد است، خود به تنهايي مي‌تواند بدون آن كه متوجة آن باشيم اميد و آرزوهای فراواني به زندگي هديه كند و يك پايداري و احساس آرامش هميشگي و ضمنی در زندگي ايجاد كندكه شايد بتوان گفت «متعادل كنندة روند زندگي است».

 

 

150. هيچ چيز سخت‌تر از تحمل انسانی بی‌شعور نيست. 

 

 

151. تنها زمانی می‌توان به آرامش  رسيد که به هيچ چيز فکر نکرد. 

 

 

152. در کجای دنيايی که اگر به اين سمت کشيده نمي‌شد می‌بوديم و به چه فکر می‌کرديم؟ آيا آنجا هم به اين فکر می‌کرديم که در کجای دنيايی که اگر به اين سمت کشيده نمی‌شد می‌بوديم؟ شايد اينجا همان جاست که ما به اين فکر می‌کنيم، اگراين چنين است در کجای سوم کجاست و اگر می‌تواند اينجا کجای سوّم باشد كجاهاي دیگر کجايند؟ 

 

 

153. سکوت نعمتی است که نصيب هر کس نخواهد شد. 

 

 

 

154. موسيقي، سكوت و چشم اندازی زيبا سه پله از نردبان آرامش است. 

 

 

155. از شگفتی‌های انسان این است که در نبرد عقل و دل اگر سلاح‌ها برابر باشد متأسفانه این دل است که پيروز می‌شود، دلي که خود قسمتی از عقل است. 

 

 

156. از فکر کردن به مرگ هيچ نتيجه‌ای نمی‌توان گرفت پس نبايد به مرگ فکر کرد. مرگ هيچ ربطی به زندگی ندارد و برای هيچ انسانی وجود ندارد تنها اين ديگران‌اند که مرگ ديگران را می‌بينند و اين ماييم كه مرگ ديگران را می‌بينيم و اين ديگرانند که مرگ ما را مي‌بينند، ولی ما هيچ وقت مرگ را نخواهيم ديد. پس مرگ برای ما وجود ندارد.

 

 

157. اگر کسی بتواند از قبل از تولد تا بعد از مرگش را ببيند تا حدی می‌تواند معنی زندگی را  بفهمد.

 

 

158. هيچ وقت نبايد به دو نفر بودن انسان شک کرد. 

 

 

159. احتمالا به اين خاطر منتظر فردا هستيم که منتظر فردای آن بمانيم.

 

 

 

160. لذّت دوست داشتن بيشتر از دوست داشته شدن است. دوست دارنده هر طور که بخواهد می‌تواند دوست داشته باشد ولی دوست داشته شده نمی‌تواند هر طور که بخواهد دوست داشته شود. به همين خاطر جنس مرد در مقام دوست داشتن قرار دارد و جنس زن در مقام دوست داشته شدن. 

 

 

161. زندگی نبايد ادامه داشته باشد بلکه بايد تمام شود يعنی با مردن همه چيز تمام شود و در حقيقت انسان خلاص شود و با نبودن به آرامش ابدی که همان نيستی است دست يابد.

 

 

162. يا می‌ميريم و مي‌ميريم، که مرده‌ايم. يا مي‌ميريم و بعد از آن زنده‌ايم که زندگی می‌کنيم، در هر شکل مشکلی نيست!

 

 

163. زن ها را بايد با چشم ديد نه با گوش. 

 

 

164. برای احتیاط زن‌ها را هيچ وقت باور نکنید.

 

 

 

165. اوّلين ذره‌ای که باعث خلق از صورتی به صورت ديگر شد و ذات خلق شدن يک سئوال بزرگ است.  

 

 

166. دلم به حال خدا می‌سوزد، کاش می‌توانستم نجاتش دهم با اينکه می‌دانم او هم دلش به حال من می‌سوزد و و می‌خواهد نجاتم دهد، شايد ديگری هم باشد که دل سوختن ما را می‌بيند و لبخند به لبانش می‌نشيند و با خود می‌گويد کاش می‌توانستم آگاهشان کنم.

 

 

167. و شکی نيست که بزرگ بودن هر فرد به مکانی که او زندگی می‌کند و انسان‌هايی که در اطراف آن زندگی می‌کنند دارد، چراکه هيچ شخصی به تنهايی در بيابان يا جنگلی که جزاو کسی نيست بزرگ نيست. 

 

 

168. اوج احساس مفيد بودن يک زن در تولد فرزندی که می‌تواند مفيد باشد است و همينطور در مرد به شکل صاحب فرزندی بودن.

 

 

169. تنها توانايي  قلم در نوشتن است.

 

 

  

170. انسان‌های بزرگ زيادی بودند و هستند که نه خود متوجه بزرگی خود شدند و نه اطرافيانشان و به همين دليل هيچ اثر و يادی از آنان نماند و نخواهد ماند، شايد شما هم از اين گروه باشید که يادی و اثری از شما نخواهد ماند، به اين خاطر که بزرگ هستيد اما نه خود متوجه آن هستيد و نه دیگران. 

 

 

171. اگر حس به دندان گرفتن يک سطحی که سنگ فرش شده است و ميل به فرو بردن و خرد و خمير کردن و نرم ساختن و ميل به تغيير ساختار مولکولی آن را داشتن در وجود کسی برجسته شود و ميل به ساختن اين اتفاق را از طريق دهان متمايل باشد یک نشانه است. ميل به بلع و در کام فرو بردن اين سنگ فرش‌ها که امکان آن وجود ندارد و يا ميل به شيشه خردن و از اين شيشه خردن و يا ميل شيشه خردن احساس آرامش کردن یک نشانه است. 

شاید میل به بلع نشان از حفره‌های درونی انسان دارد.

 

 

 

  

172. عادت رفتاری است که می‌تواند انسان را به اوج انسانيت برساند همانطور که می‌تواند انسان را در اعماق سکون نگه دارد و سالهايش را به دقايقی مبدل کند و زندگي‌اش را با عادت هميشگی در سکون ماندن معنی بخشد. انسانی انديشمند است که لحظه‌اش را در ميان هزاران سالی که گذشت و هزاران سالی که نيامده است ببيند و همچنين بتواند خود را در ميان انسان‌هايی که در هزاران سالی که گذشت زندگی کرده‌اند و هزاران سالی که نيامده است و زندگی خواهند کرد ببيند. تنها اين گونه بودن انسان است که انسان را انسان می‌کند. زندگی اين گونه زمان را به صلابه سئوال می‌کشاند چرا که زمان معنی محتوایی خود را از دست می‌دهد. توان در ديروز و امروز زندگی کردن و در لحظه لحظه هزاران سال آينده زندگی کردن توانی است که انسان را قادر می‌سازد به زمان قدرتمند لبخندی زد و گذشت. 

 

 

173. آيا انسانی که می‌گويند کامل است، ناقص نيست؟ چگونه است وقتی دُم مارمولکی اگر قطع گردد بعد از چند وقت دوباره رشد می‌کند اما انسان اگر مثلا دستش يا پايش قطع گردد هيچ‌گاه دوباره رشد نمی‌کند و بايد تا به آخرعمر بدون يک يا چند عضو بدنش که لازمه زندگانی انسانی اوست زندگی کند، آيا انسانی که می‌گويند کامل است، ناقص نيست؟ 

 

 

174. زندگی آن‌قدر پيچيده هست که انسان‌ها هيچ وقت متوجه‌ی معنی آن نگردند.

  

 

 

175. شايد اشتباه‌ترين راه زندگی را متفکرين و فلاسفه می‌روند.

 

 

176. بايد فقط انسان بود نه چيز ديگر.

 

 

177. وحشتناک‌ترين حکم برای انسان این است که محکوم به زندگی ابدی شود.

 

 

178. انسان برتر هميشه اين سه اصل را رعايت می کند؛

ازدواج نمی‌کند،

لذت‌های عاشقانه را بارها تجربه می‌کند،

و در انتها باعث به وجود آمدن فرزندی نمی‌شود.

 

 

179. زن‌ها چون نمی‌توانند آگاه شوند می‌ترسند. گاهی از اين ترس به شرم و حيای زنانه هم ياد می‌شود.

 

 

 

 

180. زندگی؛

گاهی سيلی محکمی به صورت‌مان می‌نشاند، گاهی دست نوازش به سرمان می‌کشد، گاهی قاتل می‌شود و پدر و يا برادرمان را می‌کشد، گاهی هديه بزرگی به ما می‌دهد، گاهی خاک بر سرمان می‌پاشد، گاهی هم ما را به آسمان‌ها می‌رساند، 

اما زندگی کردن اين است که طوری رفتار کنيم که زندگی ما را هرگز نبيند.

 

 

181. خدايی که پرستيده می‌شود،  خدایی که وجود دارد.

 

 

182. جامعه بشری در دو قسمت  موجوديتی مرد و زن شکل گرفته است، بشريت يعنی مرد و زن‌هايی که مردها در يک سمت آن و زن‌ها در سمت ديگر آن قرار گرفته‌اند که اين دو مکمل يکديگر شناخته شده‌اند.

اما موجوديت سوم کجاست ؟

عدم وجود يک يا چند موجود ديگر باعث مشکلات بسياری برای زندگی اين دو شده است و از آنجایی‌که آن موجوديت وجود ندارد مورد بحث و گفتگو قرار نگرفته است. شايد بتوان گفت موجوديت بشری می‌توانست شکل ديگری هم داشته باشد؛

موجوديت اول مرد، موجوديت دوم زن، موجوديت سوم که می‌توانست باشد و نيست.

 

 

183. هيچ‌گاه اتفاق بزرگی نخواهد افتاد.

 

 

184. لنگش هميشگی زندگی انکار ناپذير است.

 

 

185. اگر در سرزمينی که در آن تنها به اندازه انگشتان دست انسان‌های بی‌شعور هستند زندگی می‌کنی، اتفاقات ناگوار را دور از ذهن نبين. 

 

 

186. وقتی انسان آنچه را که می‌خواهد نگويد، ديگر آن حيوان ناطق هم نيست.

 

 

187. شروع با شک به همه اطمينان بخش‌تر از شروع با اطمينان به همه است، پس هميشه بايد با شک شروع کرد نه اطمينان. 

در شک اطمينانی هست که در اطمينان نيست.

 

 

188. گاهی برای رسيدن به همه چيز، بايد از همه‌ی آن چيز گذشت.

 

 

189. نيمه اول انسان به آن قسمت از نيمه دوم آن که می‌خواهد از آن خودکند يا از آنآن شود، هميشه اين نيم سوال - من و تو-  را دارد.

 

  

 

190. هيچ شادمانی نمی‌داند غمگينی چيست و هيچ غمگينی شادمانی را نمی‌شناسد، اين دويی که هر دو حال را بارها تجربه کرده‌اند. 

 

 

191. هيچ‌گاه نبايد فراموش کرد که هيچ‌کس آن طوری که به نظر می‌آيد نيست. 

 

 

192. گاهی چندلايگی هم می‌تواند عين صداقت باشد.

 

 

193. تنها يک دروغ می‌تواند زندگی انسان را نابود کند.

 

 

194. آنچه که همه هم از آن گريزان‌اند و هم بدان پناه می‌برند تنهايی است. 

 

 

195. خودکشی حق انسان است و نبايد اين حق انسانی انسان را از آن سلب کرد، همان‌طور که انسان حق دارد ازدواج کند و یا سرزمین زندگی‌اش را انتخاب کند اين حق را هم دارد که نخواهد به زندگی خود ادامه دهد. هر چند بهتر است از این حق‌مان بگذریم.

 

 

196. اگر به دنيا آمدن‌مان دست خودمان نبود، لااقل از دنيا رفتن‌مان دست خودمان باشد. 

 

 

 

197. بهترين شكل زندگي وقتي است كه مطمئن باشي غير از خودت و چند نفر اطرافت كسي ديگري نيست و چيزي بيشتر از آنچه اطرافت هست وجود ندارد. 

 

 

198. اتفاق در لحظات آن‌قدر عميق‌اند كه كاملاً ساده به نظر مي‌رسند،  تنها اين دليل كافي است كه مجموع این لحظات زندگي است.

 

 

199. هر گاه بتوانیم آن قسمت از مغز كه تمايل به جنس مخالف دارد را غير فعال سازیم هميشه بهترين تصميم‌ها را خواهیم گرفت.

 

 

200. تنها زماني مي‌توانیم هماني باشیم که هستیم كه خواب‌آلوده زندگي كنیم.

 

 

201. به راحتي ممكن است در يك طرف ديوار كسي در حال عذاب كشيدن باشد و در طرغ ديگر آن كسي در اوج لذت. 

و اين واقعا عجيب منصر به فرد است.

 

 

202. بشر تا زمانيكه به خدا معتقد است به انسانيت دست خواهد يافت.

 

 

203. چيزي جز - موجوديت در زمان - وجود ندارد.  

 

 

204. اگر بگویم حتي مثبت هم مي‌تواند جنبه‌هاي منفي داشته باشد یک منفی‌گرایی نیست.

 

 

205. تا رسيدن به نتيجه قطعي همه اطرافيان ديوانه‌اند.

 

 

206. انسان‌ها موجودات ناخواسته‌اي هستند. 

 

 

207. زندگي را بايد سرگرم بود تا تمام شود.

 

 

208. همه به نوعي باور دارند كه به آني كه مي‌خواهيم نخواهيم رسيد، در حالي كه كسي باور ندارد كه آني كه مي‌خواهيم وجود ندارد كه بخواهيم به آن برسيم.

 

 

209. شايد تنها مسئله اي كه براي حل آن بايد صورت مسئله را پاك نمود بشريت باشد. 

 

 

210. روسپي‌ها با خيالي آسوده‌تر زندگي مي‌كنند.

 

 

211. عشق واقعي در عاشقي است كه بي‌معشوق مي‌ماند. 

 

 

212. هم عقل و هم احساس هر دو مصيبت‌اند.

 

 

213. چه سعادت‌مند است پیر مردي كه پس از سال‌ها زندگي با لبخندي بر لب از دنیا می‌رود.

 

 

214. همه اتفاقات ساده‌اند، بعضي  باب ميل‌اند و گمان مي‌كنيم اتفاق بزرگي افتاده است، بعضي خلاف ميل‌اند و گمان مي‌كنيم مصيبتي وارد شده است.

 

 

215. خطاي خدا بخشيدني نيست. 

 

 

216.  زنان واقعيتي تلخ‌اند در زندگي مردان متفكر. 

 

 

217. اگر مجبور نبوديم ازدواج نمي‌كرديم.   

 

 

218. زن و مرد در بودن هيچ تفاوتي ندارند، از آنجايي‌كه نمي‌توانند به عمق يكديگر راه يابند گمان مي‌كنند كه با هم بسيار متفاوت‌اند.

 

 

219. هنر، فرار انسان است از انسان به فراي آن. 

 

 

220. هيچ‌گاه بودن قدرت نبودن را نخواهد داشت.

 

 

221. از اشتباهات هميشگي يك انديشمند اين است كه همواره بر اين گمان است كه ديگران نيز مي‌توانند چون او شوند و اين گمان اشتباه را تا زماني كه مي‌انديشد در ذهن دارد.  

 

 

222. چقدر احمق‌اند آناني كه گمان نمي‌كنند جهنمي وجود دارد كه بعضي‌ها قرار است به آنجا بروند و بسوزند، واقعا كه اين بشر چه چيزهايي را ناديده مي گيرد؛ جهنم، بهشت، خدا، دين‌ها و انسان‌هاي آسماني! آيا بشر روزي متفكر خواهد شد!؟

 

 

223. آيا بشر واقعا روزي متفكر خواهد شد!؟

 

 

224. در هر صورت این زندگی است که برنده می‌شود نه‌ انسان.

 

 

225.  اگر خوب نگاه کنیم شاید به این نتیجه برسیم که همه انسان‌ها در گوشه‌ای از دنیا زندگی می‌کنند و گردش زمین انسان را به گوشه‌های زندگی سوق می‌دهد و قوی‌ترین انسان‌ها شاید تنها بتوانند مدتی اندک در مرکز بمانند.

 

 

226. موسیقی انسان را به لبه‌ای تیز می‌کشاند. 

 

 

227. شاید راز چگونه زیستن را از حیوانات باید آموخت.

 

  

 

228. زندگی پله‌های بدون بازگشتی است در آسمان که در آن به بالا می‌رویم یا به پایین، به چپ زمستان یا راست تابستان گرم که گرمای آن خاطری سوزان به دنیا می‌آورد. شاید به امید داشتن چهار فصل جلو رفتن را تکرار می‌کنیم تا آخرین پله‌ای که اجبار هدیه می‌کند تا شاید در آغوش خداوند خیال آرام گیریم. سایبان پله چندم را هم انکار نمی‌کنم اما نرفتن انکار ناپذیر است، رفتن خصوصیت پله‌هایی است که ما را به سمت خود می‌کشاند. تلاش برای انکار خصوصیت پله‌ای زندگی بیهوده است چرا که این تلاش و انکار بر روی همین پله‌های بدون بازگشت در آسمان است. 

اختیاری که وجود آن را مثلا به سبب تکان دادن دست و پا باور داریم آیا هست؟ شاید این باور تنها مرهمی بر زخم رفتن اجباری است. 

 

 

 

229. آیا باز هم خالق اشتباه کرده است؟

شاید خالق هم با نگرانی محدوده خطر برای فکر کردن انسان تعریف کرده است. چرا نمی‌شود بیرون از دایره پندار را تصور کرد؟ چرا وقتی به انسان‌ها و زمین و آسمان‌ها می‌اندیشیم و این که ورای آن چه چیزی یا چه کسی است و حتی زمانی که نقطه آخر را خدا می‌پنداریم، وقتی بخواهیم ورای آن را بیاندیشیم از دیوار اندیشه به پایین پرتاب می‌شویم؟ 

انگار آنجایی که مکان تهی است اسرار موجودیت عالم وجود دارد و با دانستن آن پی خواهیم برد که همه چیز هیچ است و هیچ نیست و به همین خاطر نباید به آنجا فکر کرد چرا که به اسرار به اصطلاح بزرگ و در واقع کوچک اتفاق خلقت در تصادف آگاه خواهیم شد. 

اغلب آگاه شدن از اسرار گران تمام می شود. 

شاید باید در جهل خود بمانیم و به امید فردایی که می‌آید تا منتظر فردای آن باشیم بمانیم، تا انتها تا رسیدن به آرامش، در آغوش خداوند خیال. 

 

 

230.  لحظه بعدی تنها زمانی می‌آید که لحظه قبلی رفته باشد.

 

 

 

231. هزار لحظه عمر را که به سمت پایان می‌رویم و گاهی می‌دویم، به اجبار قبل آن را بهای بعد آن می‌کنیم. شاید هر لحظه بیشتر در حال از دست دادن باشیم تا بدست آوردن. تا آنجایی‌که می‌بینمیم تنها چند قدمی بیشتر برای بدست آوردن نداریم و آنجا با خود می‌گوییم: 

آیا هزار لحظه عمر را بدست آورده‌ایم یا هزاران لحظه آن را از دست داده‌ایم.

 

 

232. گاهی راه حل مساله تنها پاک کردن صورت مساله است.

 

 

233. خموران بی‌آنکه بدانند راز زندگی را دانسته‌اند، نه چیزی را به دست آورده‌اند و نه چیزی را از دست داده‌اند.

 

 

 

 

234. انسان‌ها همواره به دنبال لذّت‌اند و معمولا از درد گریزان‌اند. لذّتی که زیاد آن کم است و دردی که کم آن هم زیاد است. ما معمولا بیشتر لذّات زندگی را تجربه می‌کنیم تا درد‌های آن را، با این حال گمان می‌کنیم که بیشتر درد کشیده‌ایم تا این که لذّت برده باشیم. 

شاید لذّات در شکم درد باشد و این واقعیت بر ذهنمان تاثیر ناخودآگاه گذاشته و لذّات همواره برایمان آن لذّات انتهایی نبوده اند. 

اما ما به لذّات عادت می‌کنیم و انگار آن لذّت عصاره خود را از دست می‌دهد و ما تمایل‌مان را نسبت به آن از دست می‌دهیم اما هیچ‌گاه نمی‌توان به درد هر چند کوچک هم باشد عادت کنیم و هیچ‌گاه درد عصاره خود را از دست نمی‌دهد بلکه قوی‌تر نیز می‌شود و گاهی همان اندک آن نیز ما را از پا در می‌آورد. و این قدرت دردی‌است که کم آن هم زیاد است و ضعف لذّت که زیاد آن هم کم است. 

اینگونه است که دردمندان همواره مستحکم‌تر از لذّت جویان جهان بوده‌اند.

 


235. به کودکی نیچه فکر کنید، به بازیگوشی افلاطون و ارسطو، به اشک‌های هگل وقتی کودکی بیش نبود؛ بله درست است،  همه بزرگان روزی کوچک بوده‌اند.  


 


 

     تماس با نویسنده

   جملات جدید  -  در سال ۹۴




٢٣٦. نشانه هايي از بهشت بر روي زمين وجود دارد و نشانه هايي از جهنم. داناييمان ما را به سمت بهشت روي زمين سوق مي دهد و ناداني مان ما را در زمين جهنمي مي كند.



٢٣٧. و گاه شيطان اين جهنم ميشويم، حال آنكه فرشته اين بهشت بودن سخت نيست.



٢٣٨. اگر فرشته بهشت بودن سخت است لااقل شيطان جهنم هم نشويم.



٢٣٩. از لذت، لذت نبردن درجه اي است تلخ كه انسان خاكي به آن مي رسد.



٢٤٠. در قانون خرمگسان پرواز پروانه ها گناهي است بزرگ. 



٢٤١. در ميان كركس ها پروانه بودن جرم است.



٢٤٢. پيشينيان ما اگر چه سرزمين توسعه يافته كنوني را نداشته اند اما به زندگي انساني نزديك تر زيسته اند.



٢٤٣. اگر با نگاه شيخ انسان دوست به اطراف بنگريم ما هم با چراغي در دست در روز روشن آرزوي ديدن انسان را خواهيم داشت.



٢٤٤. سنگيني دانش آنچنان است كه هر چه دانش مان بيشتر مي شود داناييمان سبك تر مي گردد.



٢٤٥. وقتي در سرزمين قناري و طوطيان نيستيم شنيدن غار غار كلاغ بر پشت بام خانه نشانه بدي نخواهد بود؛ احتمالا اينجا سرزمين كلاغ هاست.



٢٤٦. يك قوم، يك قبيله، مردمان يك سرزمين مي توانند به اندازه يك تاريخ در اشتباه باشند و متوجه آن نشوند.



٢٤٧. همانطور كه موانع در جاده ها از دور كوچك به نظر مي رسند، در راه هاي زندگي موانع نيز از دور كوچك ديده مي شوند و زماني كه از روي اين موانع كوچك و بزرگ عبور كنيم و پشت سر بگذاريم با فاصله گرفتن از آن كوچك و ناپديد مي شوند، تنها كافي است بدانيم همه موانع زندگي اين گونه ناپديد مي شوند و تنها خاطره تلخ و شيرين آن باقي مي ماند.



٢٤٨. عبور از موانع زندگي راه حل ساده اي دارد، اگر نتوانستيد از روي مانعي عبور كنيد از كنار آن رد شويد.
اين تنها يك ايده روي كاغذ است.



٢٤٩. احمق بودن خوب است به شرط آنكه موجب آزار ديگران نباشيم، كاري كه يك احمق هرگز نمي تواند انجام دهد.



٢٥٠. فرياد خاموش تا زمانيكه خاموش است فرياد نيست.



٢٥١. لطف خداوند همواره نصيب ما مي گردد، به شرط انكه احمقي سر راه ما قرار نگيرد.



٢٥٢. احمق ها و روسپيان از يك قبيله اند، هر دو اينها با خيالي آسوده تر زندگي مي كنند.



٢٥٣. براي اينكه قضاوت درستي از موفقيت يك فرد يا گروه داشته باشيم اين در زمان حيات آنها اتفاق نخواهد افتاد.



٢٥٤. از پشت پنجره مي توان از بارش باران با آرامش صحبت كرد اما زير باران نه.



٢٥٥. تنها زماني كه اين جسم سنگين را بر زمين بگذاريم و به آسمان رويم متوجه مي شويم يك عمر حمال اين جسم سنگين بوده ايم. 



٢٥٦. تنها دليل زندگي انساني انسانها، انسانها هستند. 
همان هايي كه غالبا از يكديگر آزار مي بينند.



٢٥٧. اگر باور كنيم بعد از مرگ انسان هايي در آنجا هستند درخواهيم يافت كه آنجا نيز زندگي جاري خواهد بود.



٢٥٨. زماني كه در حال گذران زندگي عادي مان هستيم چندان به فرداها فكر نميكنيم، به اين خاطر كه شايد فرداها آمدنشان حتمي است. حال اگر بگويند به هر دليل فردايي برايمان وجود ندارد دورترين فرداها را به خاص ترين صورت ممكن پيش چشم خود خلق مي كنيم. 
بياييد از توان حالت دوم استفاده كنيم تا زندگي عادي خوبي داشته باشيم.



٢٥٩. يك پرسش بزرگ از ميان هزاران پرسش بزرگ مي تواند كمي ما را با فلسفه وجودي زيستن مواجه كند:
 صد سال بعد همه انسان هاي روی زمين كجايند ؟



٢٦٠. نمي شود به همه اشكال ممكن زندكي كرد، اگر شكلي از زندگي را در سمتي از دنيا انتخاب نماييم طبيعي است كه شكل ديگري از زندگي در جاي ديگري را از دست خواهيم داد.



٢٦١. دنيا بهشتي است خيالي.



٢٦٢. همه آنچه كه در بهشت انتظار داريم در دنيا وجود دارد، با اين تفاوت كه به آن نخواهيم رسيد. 



٢٦٣. انسانها همواره اميدوارند كه در بهشت همين هايي كه اينجا آرزوي آن را دارند را به‌دست آورند.



٢٦٣. به خاطر سپردن گذر عمر مانند به خاطر سپردن تنفس همواره نشدني است.




٢٦٤. خيال روزي بهتر در فرداست كه باعث مي شود دوام بياوريم.



٢٦٥. اين تنها يك فكر اشتباه است كه بپرسيم:
آيا ممكن است كه در دنياي بعدي همه گناهكاران راهي بهشت و همه نيكوكاران راهي جهنم شوند؟



٢٦٦. بهترين آدمها وقتي در جايگاه زير دست قرار گيرند حتي به سختي نمي توانند خود را ثابت كنند همانطور كه بدكرداران در بالادست خوبي خود را با لبخند به نمايش مي گذارند. 



٢٦٨. در قانون دنيا زندگي خوب حتما نصيب انسان خوب نمي شود
انسانهاي خوب زيادي هستند كه زندگي بدي دارند و انسانهاي بد زيادي هستند كه زندگي خوبي را تجربه مي كنند. 
اگر زندگي معمولي نصيب انسان خوب شود خوش اقبال خواهد بود.



٢٦٩. انسان هاي بد اين توان را دارند كه انسانهاي خوب را به خدمت خود در آورند، اين در حالي است كه انسان هاي خوب از به خدمت گرفتن انسان هاي بد ناتوانند.
و اين منجر به حاكم شدن انسانهاي بد بر جهان مي گردد.



٢٧٠. همانطور كه يك انسان در مقابل اين دنياي بزرگ ذره اي بيش نيست، زندگي انسان نيز در برابر زمان لحظه اي بيش نيست.
ما ذره اي در لحظه اي در دنيا هستيم.



٢٧١. نبايد انتظار داشت در دنياي مادي مادي نباشيم.



٢٧٢. چه بخواهيم چه نخواهيم درد به سراغمان خواهد آمد، اين ماييم كه بايد در پي لذت هاي هنگفت باشيم.



٢٧٣. راز چگونه زيستن در نوع نگاه ما به زندگي نهفته است.



274. زورگويي زورگويان از زورداشتن آنهاست.



275. يك واقعيت آزار دهنده ديگر زندگي اين است كه درمي يابيم كه انسان هاي خوب نميتوانند بدي كنند و تنها بدي ميبينند. بدي تنها از آن بدان است.



276. آتش براي سوزاندن فكر نمي كند.



277. گاهي شر انسان از شر شيطان هم بيشتر مي شود. / دست كم گرفتن شر انسان شر شيطان را زياد ميكند.



278. رفتار انساني در مقابل شيطان انساني نيست.



279. آتش خود را نمي سوزاند، خاكستر مي كند.



280. رنج گنج است.